دلم تنگ شده واسه اون وقتایی که اگه بابام اجازه میداد آخر هفته رو برم خونه عمه و اونجا بمونم،اوج خوشبختیم بود، یا اون موقع ها که با بابا میرفتیم باغ،یکم انارمیچیدیم میومدیم خونه
دلم تنگ شده واسه اون اصرار کردن تو تابستونی که5 سالم بود،واسه اینکه برم خونه مامان بزرگ کل تابستون در حالی که فاصله زیادی با هم نداشتیم!
دلم تنگ شده واسه ساده بودنم،واسه خندیدنام،واسه تو بغل بابا و مامان نشستن!واسه عاولین و آخرین عروسک زندگیم:
Bugz Bunny
دلم تنگ شده واسه خرابکاریام،واسه شیشه شکستن و تو کوچه فوتبال بازی کردن
واسه اینکه زنگ خونه هارو بزنیم و در بریم،بعد همسایمون فردای همون روز تو کوچه ماهارو ببینه و به شوخی بگه: شما که باز زنگ مارو زدین و ماهم بخندیم. دلم تنگ شده واسه زمانی که اصلا پول نمیگرفتم از بابام ولی خوشبخت بودم
دلم تنگ شده واسه زمانی که اصلا مارک و شکل لباس واسم مهم نبود،واسه وقتایی که بین کفش ریبوک و بلا،من اژدهای بلا رو ترجیح میدادم
واسه وقتایی که برای هر گونه خرابکاری اسم مینوشتیم و برنامه میریختیم و 6-7 تا دختر پسر 8-9 ساله یه محل رو شاکی میکردیم
دلم تنگ شده واسه اینکه دلتنگ نباشم،وساه اسنکه راحت باشم،واسه اینکه همه رو بی دلیل دوست داشته باشم،واسه اون موقع ها که راحت باهم دوست میشدیم
ولی من هیچوقت راحت قهر نکردم،راحت کسی رو فراموش نکردم
