تبليغاتX
Query
امرزو یه دختر 20 ساله دیدم اهل امارات،مسیحی بود،تازه مسلمون شده بود همزمان با ورودش به مشهد و رفتنش به دانشگاه،سرطان داشت،3 ماه نشده اومده مشهد و مسلمون شده،ماه دیگه از اینجا میره،حکمتش چیه؟؟ نمیدونم،خدا فقط میدونه،معصوم بود
+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 23:10 |
دل آدما هم دزدیدنی نیس!
هیچجی رو ازت نمیدزدن! خودتی که میری و دلت رو میدی به یه نفر،به یه کار! به زندگیت!
حادثه است پشت حادثه! بسته سیگار پشت بسته شیگار،چایی پشت چایی،پول پشت پول،بی پولی اون وسطا،نمره و درس و استاد،پدر و مادر و دلتنگی، خواهر و خواهر و دلنگرانی،دلشوره از آینده!

دوستای خوب و دوستای بد،آدم با معرفت و آدمای احمق، قدرتو میدونن و نمیدونن،قدرشونو میدونی و بعضی جاها با حماقت محض حواست بهشون نیست! دوسشون داری،اما خوب آدمه دیگه تو چیزایی فرو میری که از همه جا جدا میشی!
عین ربات پا میشی صبح میری دانشگاه،جزوه مینویسی،سعی میکنی سر کلاس درس رو بفهمی! اما شد و نشد داره!
کتاب میخونی،میبینی این دنیا چقدر بزرگه،در عین حال که کوچیکه! از هر گوشش یه آدم سرشو بالا آورده! حرفای قشنگی زده،راهنمات میتونه باشه!

بازی کثیف سیاست که بدونی و ندونی تاثیر داره تو زندگیت!

دوست داشتن،آدما رو باید دوست داشت،باید باهاشون مهربون بود،چون همه لایق دوست داشته شدنن!
همه،حتی اون جانیا! اونا هم دلیل دارن همه رو باید دوست داشت از کناریت تا کسی که اونور دنیاس و باهاش فقط تلفنی ارتباط داری!

باید واسه امکانات تلاش کرد،اگه اعتماد به نفست بسته به این داره لباست چی باشه،لباس خوب بخر و بپوش،اگه به ماشینته،کار کن تا ماشین مورد علاقت رو بخری،چون اگه واقعا اعتماد به نفست اونطوری میره بالا وایش تلاش میکنی! اگه به تعداد دوستاته! آدم دوست داشتنی باش تا دوستات زیاد باشن،اگه به دوست دخترته،باهاش صحبت کن و هردوتون بخواین که بهتر شین! چون شما دوتایین که به زندگی هم برنامه میدین،واقعا فقط شمایین!
اگه با یه دختر(یه پسر) خوب دوست باشی،زندگیت عالی پیش میره! با برنامه

آهنگای مورد علاقت رو همیشه همرات داشته باش! هرچی که دوست داریو در دسترس نگه دار !

آدم ضعیفی نباش اما نه اینکه از فردا همه جا قدرتتو بخوای نشون بدی از درون محکم باش!

مگه میشه من بدون تو باشم و تو بدون من؟؟ همه به هم نیاز داریم،کنار هم بشایم،افکارمون رو تقسیم کنیم!
زندگیمون گره خورده به هم!

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 14:19 |
راننده آزانسی که من دیروز گرفتم شد دلیلی واسه دادن این پست
مرتیکه یکاره بیشعور احمق نفهم،ننش ادب یادش نداده بود،یا باباش شعور لازم رو نداشت که جلو این بچه احتمالا در حضور زنش،زنا رو یا جتی مادر این بچه رو هم تحقیر کرده! چرا تحقیر؟؟ خوب گوش کن:
میرتیکه تو یه خیابون شلوغ،چراغای پیکان غراضه اش رو خاموش کرده تند هم میره،بعد هرجا خط عابر پیاده است هم که رعایت نمیکنه،دقیقا 3 بار رو دو تا خط عابر پیاده 5 تا خانوم به این صورت رد شدن،سر سه راه دوتا خانوم که مادر و دختر بودن اومدن رد شن و متوجه ماشین نشدن،مرتیکه هم کوبید رو ترمز و بوق زد ،دختره هم شاکی برگست نگاه کرد و راننده ما خفه شد،هنوز دنده نزده بود یه مادر و دختر دیگه که دختره داشت با موبایل صحبت میکرد اومدن وسط و نشد که این آقا راه بیفته،اینجا هم مادر یه دست تکون داد که مثلا عذر خواهی کرده باشه یه دفعه اومدن رو خط عابر پیاده از حق مسلم خودشون استفاده کنن و رد شن،تا اینجا ما چیزی نشنیدیم،هیچی راه افتاد پیچید خیابون سمت چپ 200 متر نرفته بود یه خانون دیگه وسط خیابون بود،از قبل البته،یکم بار سنگین داشت یا سنش بالا بود،نمیدونم کلا طول کشید رد شه،ایشونم با یه لایی وحشیانه در حد خودم که میکشم،رد کرد خانم رو و گفت: خدا که عقل درست و حیاسب نداده،منم اعصابم به شدت آروم بود که به فحش و اینا نرسید بلند زدم زیر خنده تا سارو بادی به غبغب انداخت که چه حرف باحالی زده گفتم شاید به بعضی دیگه نداده!!!!

مرتیکه آخرش مسیری که 1500 بود رو گفت 2800! منم 1500 دادم گفتم برو آزانس بپرس از همون رییس آزانس من هرروز با آزانس میرم و میام،همینه کرایه اش!! گفت زیاد نگفتم! گفتم:مشهدیا هیچوقت زیاد نمیگن!!!



دیگه همین!!!
+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 8:52 |
 
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 16:58 |
سلام
از صبح تا شب نشیتم جلو این لپ تاپ و هی تو نت میچرخم تا شب بشه و بخوابم تا فردا!
حالم به هم میخوره از ین بیکارگی،حالمم به هم میخوره از اینکه به خودم قول بدم آدم بشم و فقط چند روز دوام داشته باشه! کلا حالم از حیلی چیزا ه هممیخوره،حال بحث هم نیست.
نیاز به ریکاوری دارم شدید،نیاز به یه تغییر بزرگ دارم،خیلی بزرگ. شاید همه نیاز داریم،چرا همه دنیا داره به سمت نا امیدی پیش میره واقعا؟؟
 آرزو ها ئ آمال ما آدما چرا سالهاست به بازی گرفته شده و الان هم که فهمیدیم،نا امیدیم.

میخوام برم.روحم  کوچیکم داره درد میکشه. من تحمل ندارم به خدا،به همون خدا،که خداییش شرمنده اش هستم،چون ناامیدم.

حالم بده . هیچ چیز دورو برم حرکت نداره،حتی خودم ،غیر دستام که رو کیبورد میچرخه و چشمام که روی مانیتور.

حتی ساعت دیواریم هم باطریش تموم شده.  اونتقد زندگیم کوچیمه،بر خلاف چیزی که میخواستم و تصور میکردم که نهایت آرزوم در 2 ماه آینده پاس کردن همه درسامه و یه معدل بالای 14!

پ.ن 1:میخوام یه کار خاص بکنم.مثل چند سال  قبل،اما کماری که خودم از 100% فعالیتش بر بیام،راه بندازم یه فضای کوچیک و منتظر باشم اگه کسی خواست بیاد کمک کنه.

پ.ن2: اخلاق سگیه،هوای پاچه شلوار خود را داشته باشید
+ نوشته شده توسط علی در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 12:43 |
بعضی وقتا خزعبلات ساسی مانکن باعث شادی وافری در وجود من میشه!


+ نوشته شده توسط علی در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 13:18 |
Do You ever Fell Liek Breaking Down???

فعلا احساس من اینه!! شکسته،خرد و خمیر!

Welcome TO mY Life از Simple Plan  هم شده نمک رو زخم اما دوست دارم این آ]نگ رو نمیشه گوش ندم!
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 5:59 |